تبليغاتX
شب هزار و یکم - الزامات وحدت اسلامي در گفت وگو با سيدهاشم آقاجري
یادداشت های سید حمید متقی
 


شرق-سیدحمید متقی:افزايش درگيري هاي فرقه اي در جهان اسلام به ويژه بحران به وجود آمده در عراق بسياري از نخبگان جهان اسلام را بر آن داشته که براي توقف اين بحران ها و همچنين جلوگيري از تکرار چنين فجايعي به دنبال يافتن راه حلي دائمي، عملي و واقع بينانه باشند. آقاجري مهمترين راه براي رسيدن به تفاهم و وحدت اسلامي را در ايجاد اعتماد متقابل و پذيرفتن طرف مقابل به عنوان طرفي صاحب حق مي داند.

***

در چند ساله اخير و به ويژه پس از پديد آمدن خشونت هاي فرقه اي در بخش هاي مختلف ممالک اسلامي، بسياري از دلسوزان جهان اسلام بر آن شدند که جهت توقف اين گونه اقدامات به چاره انديشي بپردازند و يکي از مهمترين راهکارهاي پيشنهادي، تقريب مذاهب و وحدت اسلامي بوده است. پيشنهادي که اصولاً هر گاه آتش جنگ هاي فرقه اي زبانه مي کشد از سوي برخي دلسوزان مطرح مي شود ولي در عمل شاهد نتيجه خاصي از اين گونه پيشنهادات نبوده ايم. در ابتدا مي خواستم اين پرسش را مطرح کنم که آيا يک شيعه راستين و يک سني معتقد مي توانند سر يک ميز به گفت وگو بنشينند و به مفاهمه برسند؟

تشيع و تسنن دو تفسير از اسلام هستند. تنوع تفاسير در تاريخ دين و مذهب اختصاص به اسلام و غيراسلام ندارد. دنياي مسيحيت هم تجربه تنوع تفاسير را داشته و نتيجه آن به وجود آمدن سه شاخه کاتوليک، پروتستان و ارتدوکس بوده و در بوديسم و اديان هندي نيز شاهد اين روند هستيم. در خود شاخه هاي تشيع و تسنن نيز شاهد تنوع تفاسير کلامي، فقهي، فلسفي و... هستيم.

من فکر مي کنم در جهان کنوني که نه تنها مسلمانان بلکه پيروان ساير اديان آن مجاورت و همبستگي قرار گرفته اند، ما شاهد جوامع چندفرهنگي هستيم که اساساً تصور يک جهان همراه با صلح و روابط مسالمت آميز بدون تفاهم و درک متقابل از ديگري ميسر نخواهد بود. حال مي تواند اين ديگري، ديگر مذهبي يا ممکن است ديگر برون ديني باشد.

در زمانه اي که ما در ايران نه تنها از گفت وگوي بين اديان بلکه از گفت وگوي فرهنگ ها و تمدن ها سخن مي رانيم، گفت وگوي بين تشيع و تسنن از ضرورت هاي اوليه به شمار مي رود.اجازه بدهيد گريزي به تاريخ بزنم. امام علي از نظر شيعيان نخستين امام مذهب تلقي مي شود. طرز نگاه ما به تاريخ ايشان و امامان پس از وي مي تواند بر نحوه برخورد ما با برادران اهل تسنن اثرگذار باشد.در اينجا ابتدا بايد به اين نکته توجه داشت که برخلاف معمول که تاريخ را از منظر کلام مورد مطالعه قرار مي دهند بايد کلام، تئولوژي و الهيات را که محصولي از تحولات تاريخي است از منظر تاريخ مورد مطالعه و تاويل قرار داد. اگر ما از اين زاويه به اين بحث نگاه کنيم و مباحث کلامي متاخري که بر بستر منازعات فکري و مذهبي پس از قرون دوم و سوم تکوين و تعين يافته است را دور بزنيم و اگر اجازه ندهيم قاب هاي تصويري ايجاد شده در قرون پنجم و ششم حائل و مانعي در نگاه ما به تاريخ قرون نخستين هجري شود، در آ ن صورت عرض مي کنم که طبيعتاً امام علي به عنوان کسي که رفتار و سيره وي بي گمان الگوي شيعيان است مي تواند بهترين معيار در بحث ما باشد. امام هر چند معتقد بود که بر خلافت احق و اصلح است اما عملاً پس از آنکه خليفه نخست مستقر شد با خلفا با کمال احساس مسووليت و به صورت مشفقانه روبه رو شد و از هر کمکي که باعث پيشرفت و قدرت يابي اسلام مي شد، که در آن زمان در زمامداري خليفه متبلور شده بود، دريغ نمي ورزيد. ياران امام نيز بدين گونه عمل مي کردند.شما مي دانيد که امام علي در دوره خلفاي سه گانه مشفقانه ترين و کارسازترين مشورت ها را به آنها داده است. هنگامي که خليفه اول عزم مرزهاي روم و شام را کرده بود امام داهيانه به وي گوشزد کرد که «ان فعلت ظفرت». اگر اين کار را انجام بدهي پيروز خواهي شد.در مورد خليفه دوم هم که از اين گونه موارد به وفور يافت مي شود. در زمان خليفه سوم نيز علي بن ابي طالب با در پيش گرفتن مشي اصلاح طلبان تلاش فراواني براي فروکش کردن بحران از خود نشان داد و سعي کرد با انتقال خواست هاي معترضان به خليفه و ترغيب وي به پذيرش اين خواست ها اين بحران به صورت مسالمت آميز حل شود.ياران امام از جمله حذيفه بن يمان، سلمان، عمار، مالک اشتر و... که از خالص ترين شيعيان تاريخ بودند نيز در دستگاه خلفاي سه گانه حکومت مي پذيرفتند و سمت فرمانده نظامي به عهده داشتند.به طور خلاصه اگر بخواهيم براي وحدت اسلامي بنيانگذاري بيابيم بدون شک خواهيم ديد که علي بن ابي طالب نخستين بنيانگذار و منادي وحدت اسلامي بوده است. چرا که علي(ع) اساساً به مساله خلافت و احقيت خود از چارچوب تنگ فرقه اي نگاه نمي کرد. به همين دليل است که در برابر خلفا سياست اتحاد - انتقاد را در پيش گرفت.در جاي خود انتقادات سازنده را مطرح مي کرد؛ انتقاداتي که موجب اعتلاي جامعه اسلامي بود نه اينکه به دو تکه شدن آن منجر شود.در اينجا لازم مي دانم نگاهي نيز به مبارزات شيعيان در قرون اول تا سوم داشته باشم. متاسفانه برخي مبارزات عدالت طلبانه علويان در برابر دستگاه جور را به نوعي مبارزه فرقه اي تقليل مي دهند. در حالي که آ ن مبارزات به هيچ وجه فرقه اي نبوده است.

مبارزات فرقه اي در واقع چند قرن بعد به وجود آمده و اگر تحليل کنيم خواهيم ديد که در اين منازعات عامل قدرت و دست سياست نقشي اساسي بازي مي کند.بله درست است که اختلافات شيعه و سني فقط مرتبط با قرن بيستم يا زاييده استعمار نيست. به طور نمونه در قرن پنجم تا هفتم در همين بغدادي که امروز شاهد چنين فاجعه غيرانساني به نام دين هستيم درگيري ، کشمکش و جنگ فرقه اي وجود داشت اما آن زمان هم اگر به درستي بنگريم دست وزير و امير و صاحب قدرتي را در اين درگيري ها خواهيم يافت که براي تامين منافع خود توده هاي مردم را به طرفداري يا مخالفت با فرقه اي به جان هم مي اندازند.در قرون سوم و چهارم مباحث بيشتر نظري و تئوريک است که علماي مختلف از شيعه و سني گرفته تا معتزلي و اشعري و بقيه صاحبان مشارب مختلف به آن مي پرداختند.اما هنگامي که قدرت، اين مباحثات فکري را به مباحثات اجتماعي بدل کرد و آن را ابزاري براي تحکيم جايگاه خويش قرار داد مساله از صورت دو يا چند تفسير از اسلام خارج شد. لذا در پاسخ به پرسش شما عرض من آن است که امکان اينکه تشيع و تسنن در اسلام يا کاتوليسيسم و پروتستانيسم در مسيحيت را نهايتاً منحل کنيم و به نظريه اي واحد برسيم امکان ندارد. لذا بدين معني وحدت تسنن و تشيع امري است ممتنع، همانگونه که در مذاهب اهل سنت نيز اين تصور که مذهب شافعي با مذاهب حنبلي و مالکي ادغام و اختلافات رفع شود غيرمنطقي خواهد بود. در بين فرق شيعه نيز اين راه حل پاسخ نخواهد داد.اختلاف نظر و اختلاف تفسير يک امر ناگزير است، چه در چارچوب کلي انساني چه در چارچوب ميان ديني يا درون ديني و حتي درون مذهبي...با اين حال بحث وحدت شيعه و سني امکان دارد. در اين باره مي توان با دو رويکرد به اين وحدت نگاه کرد. يکي آنکه به صورت تاکتيکي و کاملاً سياسي و غيراستراتژيک به اين امر نگاه کنيم که مي توانم بگويم اين بحث، بحث تازه اي نخواهد بود. حداقل قدمت اين شعار به دو قرن گذشته خواهد رسيد. به طور مثال نادرشاه افشار در اين وادي گام نهاد اما پروژه وي به سرانجام نرسيد، نادر براي دستيابي به هدف خود حتي علماي مشهور شيعه و سني را در نجف گرد هم آورد و آنان در آنجا وثيقه اي گذاشته اما در عمل شاهد بوديم که نتيجه ماندگاري از اين اقدام حاصل نيامد.اقدامات سلطان عبدالحميد عثماني، سيدجمال الدين اسدآبادي و... را نيز مي توان در اين چارچوب ارزيابي کرد.تلاش ارزشمند علماي روشن انديشي چون شيخ شلتوت مفتي اعظم الازهر و آيت الله بروجردي و کنفرانس تقريب مذاهب نيز گام هايي جهت رسيدن به وحدت اسلامي بود. اما اين کوشش ها به جايي نرسيد.

ببينيد آقاي دکتر، در همين زمينه همکاري امام علي با خلفا و بيعت با آنها که در بحث خود به آن اشاره کرديد برخي آقايان معتقدند که علي(ع) از روي ناچاري دست به اين کار زده است و اگر ايشان توانايي داشت و مبسوط اليد بود به هيج وجه تن به اين بيعت نمي داد.

هرگونه وحدتي زماني اصولي است که شما ديگري را بپذيريد. نه اينکه اختلاف نداشته باشيد بلکه طرف مقابل را به رسميت بشناسيد. متاسفانه در طول تاريخ چه در تسنن و چه در تشيع کساني هستند که طرف مقابل را اساساً خارج از اسلام مي دانند. بديهي است که با رويکرد افراطي اساساً فصل مشترکي براي گفت وگو و وحدت باقي نمي ماند و در اين صورت نبايد انتظاري بهتر از وضعيت دوره صفوي و عثماني داشته باشيم. طبيعتاً هر وحدتي مبتني بر اصول استراتژيک است. در هر وحدتي روش حل تضاد عبارت است از حل تضادهاي فرعي در پرتو تضادهاي اصلي. به عبارت ديگر، ما مسائلي مهمتر داريم که براي حفظ اين مصالح از مصالح کم ارزش تر چشم پوشي مي کنيم. اين بحث منطق هر وحدتي است اما بايد توجه نيز داشت که به ميزاني که تفسير ما از تاريخ تشيع و تسنن تغيير کند استراتژي ما در رابطه با فرق اسلامي نيز متفاوت خواهد شد.اگر ما تاريخ اسلام و تشيع را به گونه اي ببينيم و تفسير کنيم که ظلمي پايه گذاري شده و تا امروز ادامه يافته است، چاره اين است که راه آمده را به عقب برگرديم. به گونه اي عمل خواهيم کرد و اگر تاريخ را به گونه اي ديگر تفسير کنيم طبيعتاً رفتارمان به گونه اي ديگر خواهد بود.فهم و درک ما از تشيع به طور حتم بر روي استراتژي و عمل ما نيز تاثير خواهد داشت.

حال اين پرسش مطرح مي شود که شرايط يک گفت وگوي سازنده و معطوف به هدف چيست؟

در هر گفت وگو اولاً بايد هدف گفت وگو مشخص شود. من مي خواهم گفت وگو کنم براي محکوميت ديگري، قانع کردن وي يا درک نظريات طرف مقابل و اهداف ديگر؟هر کدام از اين هدف ها نوع برخورد و فضاي گفت وگو را تغيير مي دهد و دومين مساله که بي ارتباط با هدف نيست احتمال تصحيح خود است. اين گفت وگو شايد به تصحيح من نيز منجر شود. اگر وضع من پس از گفت وگو تغيير نکند در اصل گفت وگويي صورت نگرفته است. در گفت وگو نبايد طرف مقابل را سياه و خود را سفيد ديد از ديگر موارد بسيار مهم شرط اعتماد متقابل است. اين مساله در مسائل سياسي نيز قابل بررسي است. اگر جناح الف جناح ب را وطن فروش و ستون پنجم بداند اصولاً گفت وگو از حيز انتفاع ساقط شده است.هر گفت وگويي رابطه دو عالم ديگر است. دو عالم ديني، دو عالم سياسي و اين عوالم بايد ابتدا الفباي زبان همديگر را بشناسند، معمولاً با پيشداوري وارد گفت وگو مي شويم. ما از گذشته باري را حمل مي کنيم و با اين پيشداوري و ميراث گرانبار و تحميلي که به بحث مي آوريم جلوي بسياري از تعاملات را مي گيريم. بالاخره بايد بپذيريم که مشترکات اصولي داريم و بر اين مشترکات پاي بفشاريم.

هويت مان چه مي شود؟

اين نگاه شما به هويت نگاهي قديمي و منسوخ است. در دنياي امروز هويت ها ديگر يک تکه و استاندارد نيست. چه کسي مي تواند بگويد محدوده هويت من اينجاست؟ هويت ها مرزهاي شکننده و لرزاني يافته اند. همگي ما هويت هاي متفاوتي داريم. هويت ها هم به صورت عمودي و حالت سلسله مراتبي و هم به صورت افقي و حالت Overlab و همپوشاني دارد. بدين معني که هويت ها هميشه با هويت هاي ديگر قابل تعريف هستند. شماي شيعه با برادر سني در خارج هويتي ايراني داريد و در برابر يک مسيحي هويت اسلامي و در برابر يک آتئيست هويتي خداپرست خواهيد داشت.هويت ها ثابت، مطلق، همه جايي و هميشگي نيست.بايد از هويت درکي سيال و متنوع داشت. در چنين صورتي شيعه و سني با توجه به مشترکات هويتي خود و رسيدن به حوزه هاي مشترک امکان اتحاد مي يابند. هر اتحاد احتياج به مخرج مشترک دارد.

اتفاقاً برخي معتقدند که خدا مشترک است اما بهشت و جهنم مخصوص فرقه اي خاص است.

بله، متاسفانه در برخي کنفرانس هاي رسمي بيان مي شود که خداي ما و طرف مقابل فقط اشتراک لفظي دارد و هيچ گونه اشتراک معنوي وجود ندارد.

اتفاقاً در مناظره آقاي هاشمي رفسنجاني و آقاي قرضاوي که از الجزيره پخش شد قرضاوي به همين مساله اشاره کرد و گفت شيعيان با استفاده از تقيه در برابر ما مي گويند به بزرگان اهل سنت احترام مي گذاريم اما در جمع خود آنها را مورد لعن و اهانت قرار مي دهند.

تقيه به معني آنچه را که مصلحت نيست بر زبان جاري نکنيد در زماني که در خطر قرار گرفته ايد امري است معقول و پسنديده. دو آيه در قرآن ناظر بر اين مفهوم وجود دارد. در يکي از اين آيات بيان شده که هر چند فرار از جنگ پذيرفته نيست اما اگر عقب نشيني از سر تقيه و براي حمله از نقطه ديگري باشد درست است و مورد ديگر درباره سميه و ياسر است که زير شکنجه حاضر به بيان بيزاري از دين اسلام نشدند و در نتيجه شهيد شدند اما عمار با اين ترفند از شکنجه کفار رهايي يافت و در اين باره آيه اي نازل شد و اين اقدام عقلاني را تاييد کرد.از طرف ديگر در بين شيعه و سني مفهومي به نام نفاق وجود دارد که از سوي هر دو آنها محکوم است و از کفر بدتر.اگر تقيه به معناي نفاق باشد محکوم است. اگر من شيعه تو سني را کافر بدانم اما در زبان تو را مسلمان بگويم منافق هستم.در حال حاضر مسائل بسيار مهمتري از خود ويژگي هاي فرقه اي وجود دارد که بايد به آنها توجه کرد. علي بن ابي طالب لابد مسائل مهمتري از خلافت را مشاهده کرده است که چشم پوشي از خلافت در قبال آن اولي بوده است.علي(ع) که از دوران کودکي در دامان پيامبر و تحت تاثير تعاليم اسلامي بزرگ شده است و دوران جواني خود را صرف استحکام اسلام کرده است، مهمترين مساله را دين و سرنوشت مردم مي داند؛ ميراث پيغمبر و سرنوشت امت پيغمبر...علي(ع) که ما مي شناسيم بر سر دوراهي خلافت يا بيعت با خلفا حفظ اسلام را مهمترين هدف مي داند. متاسفانه برخي از ما شيعيان از يک سو مقام فرابشري به علي(ع) مي دهيم از سوي ديگر در توجيه بيعت با خلفا او را چنان پايين مي آوريم که وي از موضع ضعف با آنان بيعت کرد. اين امر براي يک سياستمدار معمولي داراي پرنسيب نيز امري منفي تلقي مي شود يا اينکه حضرت علي شجاعت امام حسين را نداشت؟در عمل علي(ع) يک اصل را مي فهميم که اسلام مهمتر از خلافت علي است. اگر خلافت مهمتر بود امکان نداشت علي(ع) زير بار بيعت برود.برخي شيعيان امروز نيز خلافت علي(ع) در قرن يازدهم را اصل گرفته اند و معتقدند همه چيز بايد فداي اين اصل شود. از سرنوشت مسلمانان گرفته تا مسائل اساسي و اصولي ديگر. در اينجا باز هم تاکيد مي کنم که بايد به نقد نگاهمان از نظر تاريخي پرداخت. اساساً مفهوم شيعه و سني مرتب قبض و بسط پيدا کرده است. شيعه قرن چهاردهم مانند شيعه قرن چهارم نيست حتي نظرات بسياري از علماي شيعه با هم متفاوت است.
اينکه فرق اسلامي مشترکات و مفترقات خود را بشناسند چيز جديدي نيست. مطمئناً در 1400 سال گذشته همه مشترکات و مفترقات مورد کند و کاو قرار گرفته است. با اين حال شاهديم که از خشونت ها چيزي کاسته نشده است، فکر مي کنيد که اصولاً اين ديالوگ ها بايد چه ثمره اي داشته باشد و آيا منطقاً مثمرثمر خواهد بود؟

ببينيد، ما دو نوع گفت گو داريم؛ گفت وگوي علمي ميان عالمان به عبارت ديگر مباحث نظري و ديالوگ براي درک متقابل و داد و ستد انديشه ها و تلاش براي فهم بهتر از دين. اين گونه گفت وگوها مختص آکادمي ها، حوزه هاي علميه، مدارس و دانشگاه ها است. اما گفت وگوي ديگر که ما منتظر مشاهده آثار آن در بين مردم هستيم چيز ديگري است. در پرانتز بگويم که ما بايد تاريخ شيعه و سني را واقع بينانه تر مطالعه کنيم. اگر به تاريخ روابط خشونت آميز درون ديني نگاهي بيفکنيم درخواهيم يافت که در عالم مسيحيت اين گونه رفتارها بسيار خشن تر و شديدتر بوده است. کشتارهاي کاتوليک ها و پروتستان ها در تاريخ مسيحيت قابل مقايسه با درگيري هاي درون اسلامي نبوده است. تلورانس ديني مذهبي در اسلام چه از منظر درون ديني و چه برون ديني بسيار بيشتر بوده است. به صورتي که وقتي عرصه بر يهوديان اروپا تنگ مي شد آنها به سرزمين هاي اسلامي پناه مي آوردند.

ما در آن دوره که شاهد آنتاگونيستي شدن روابط شيعيان و اهل سنت هستيم کاملاً دست نخبگان قدرت و ثروت را مي بينيم. در دوره صفوي- عثماني اين جنگ و جدال ها براي چه صورت مي گيرد؟ در سال هاي پيش از آن شيعيان و سني ها به صورت مسالمت آميزي در کنار هم زيست مي کردند. به ويژه در ايران که مردمش روحيه ديگرپذير و مداراجويي داشته و دارند و در واقع به قول دکتر شريعتي اين مثلث «زر» و «زور» و «تزوير» در کنار هم قرار گرفته، بلوک بندي جديدي از قدرت مي سازد لذا معتقدم اگر توده هاي مردم توسط نخبگان قدرت و ثروت و متعصبان به انحراف کشيده نشده و تحريک نشوند و به خود واگذاشته شوند شعله خشونت هاي فرقه اي فروکش خواهد کرد. اختلافات ماهيتاً سياسي است. طرز تفکرهاي راديکال محملي براي رسيدن سياستمداران به اهداف خود مي شود.

با اين حال و با توجه به نظر اکثريت عقلا و دلسوزان جهان اسلام شاهديم برخي لايه هاي تندرو از دو سو به اختلافات دامن مي زنند. به طور نمونه کتابي که در عراق چاپ شده و مواردي در رابطه با حضور پيامبر و خليفه اول مطرح شده، اين اتفاقات را با توجه به جنگ هاي فرقه اي در عراق چگونه ارزيابي مي کنيد؟

مگر اين عراقي ها تا چند سال پيش قرن ها با هم زندگي نمي کردند؟ شيعه و سني پس از سقوط خلافت عباسي سال ها بدون هيچ گونه مشکلي در کنار هم زندگي کرده اند. اين موارد که شما بيان کرديد بخش فرهنگي ماجرا است و تاثيرگذاري اين بخش نيز منوط به داشتن رسانه است. فکر مي کنيد رسانه هاي عاميانه در اختيار چه کساني است؟ در جامعه ما فرهنگ توده را چه کساني مي سازند؟ به طور نمونه در توده بي سواد دوران قاجار چه کساني بر فرهنگ شفاهي مردم تاثيرگذار بودند؟

اهل سنت هم همين گونه است. اين فرقه نيز افرادي چون ابن تيميه و ابن جوزا داشت. محمدبن عبدالوهاب قرن دوازدهم به نجف و کربلا حمله و عتبات مقدس را با شعار مبارزه با شرک ويران کرد. اين ميراث مخرب فرهنگي محصول تاريخ است. اين ميراث کي فعال مي شود؟ آيا اين توده ها هستند که آن را فعال مي کنند؟ خير. اين صاحبان قدرت و ثروتند که بنا به منافع خود اين اختلافات را فعال مي کنند. نمونه بارز اين سوءاستفاده را مي توان در عراق امروز به عينه مشاهده کرد.اساساً در برخي موارد دين پرچمي براي هويت سياسي مي شود، در بحران بالکان اگر از دور نگاه مي کرديم که جنگ، جنگ مسيحيت و اسلام است اما وقتي که از درون به ماجرا نظر مي افکنديم مشاهده مي کرديم که اين درگيري نه درگيري مذهبي که درگيري بين دو هويت صرب و بوسنيايي بوده است.

در پايان فکر مي کنيد درباره وحدت اسلامي چه فعاليت هايي بايد صورت بگيرد؟

قاعدتاً بايد فرهنگ سازي شود. سر دادن شعار وحدت اسلامي بدون بازخواني تاريخ اسلام و بازخواني تشيع و تسنن و پيدا کردن درک تازه اي از مساله قطعاً شکننده است. مطمئناً هرچه تلقي دورتر از برادران اهل سنت داشته باشيم به همان نسبت در عمل امکان قرابت ضعيف تر مي شود. متاسفانه معمولاً با تفاوت هاي درون گروهي و درون مذهبي و ديني در مقايسه با تفاوت هاي برون گروهي خيلي سخت تر برخورد مي شود. در همه جا همين گونه است. به طور نمونه در مارکسيسم هم فرضاً مائوئيست ها آنقدر که با سوسيال امپرياليست ها يا به قول خودشان ريويزيونيست ها مشکل داشتند با امپرياليسم دشمني نداشتند. در ايران خودمان جريان هاي سنت گرا و بنيادگرا با روشنفکران ديني دشمني و خصومتشان بسيار بيشتر از روشنفکران لائيک است.يعني هميشه رقيب خطرناک تر از دشمن تلقي مي شود و در نتيجه برخورد با آن خشن تر از دشمن خواهد بود.متاسفانه در برخي دوره ها سني ها يهوديان و مسيحيان را از شيعيان به خود نزديک تر مي ديدند و بالعکس.اگر بخواهيم در ايران آسيب پذيري ها را کم کنيم بايد خلل و فرجي را که در آينده مي تواند به شکاف بدل شود پر کنيم.به نظر من در اين زمينه بايد وحدت اسلامي را در چارچوب وحدت ملي تعريف کنيم.

امروز وحدت ملي بايد مورد توجه قرار گيرد؛ نه تنها با اهل سنت که با مسيحيان، يهوديان، زرتشتيان و حتي با شهرونداني که فصل مشترکي به نام ايراني بودن دارند. ايرانيان چگونه مي توانند همبستگي ملي پيدا کنند؟ خيلي روشن است. اگر اصل بر حقوق برابر نباشد شعار وحدت از سطح حرف خارج نخواهد شد.زماني مساله پروتستان و کاتوليک يا شيعه و سني به وجود مي آيد که امکانات و منابع به صورت نابرابر و بر پايه امتيازات بازتوزيع شود.تفاوت نمي کند که تبعيض ها بر حسب جنس، رنگ، قبيله يا مذهب باشند مهم بازتوزيع حقوق و امکانات به صورت نابرابر است. آن موقع فاکتور تبعيض مساله منازعه مي شود. خوشبختانه در ايران بنا به قانون اساسي رنگ، زبان و قبيله محل منازعه نيست.در نابرابري امکان وحدت ميسر نيست. زيرا رابطه دوسويه جهت تعامل و تفاهم به وجود نمي آيد. به نظر من براي رسيدن به وحدت بايد گام عملي برداشته شود.«دو صد گفته چون نيم کردار نيست.» هنوز در عالم مسيحيت اختلاف وجود دارد و مرتباً عليه هم مي نويسند، اما چرا در اروپا و غرب مساله مذهب ملتي را تجزيه نمي کند؟

اگر به ياد داشته باشيد در سال هاي ابتدايي پيروزي انقلاب در جهت وحدت گام هاي موثري برداشته شد. امام خميني با بسياري از علماي متفاوت بود.متاسفانه برخي علما به مساله فلسطين برخلاف نظر کاشف الغطا، آيت الله بروجرودي و امام به صورت کاملاً فرقه اي نگاه مي کردند. چنين گفتماني وجود داشت اما امام خميني با گفتمان نوگرايي دهه هاي چهل و پنجاه به مبارزه با اين انحراف پرداخت و شعار اتحاد مسلمان و پس از آن شعار وحدت مستضعفين را سر داد و در اين راه گام هاي بلندي برداشت.وي مساله فلسطين را فراتر از دسته بندي هاي فرقه اي به مساله اي مهم براي جهان اسلام بدل کرد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 1:17  توسط سیدحمید متقی  |