تبليغاتX
شب هزار و یکم
یادداشت های سید حمید متقی
اعتماد: کودک خردسال دست در دست پدر از کنار پارک رد می شد. پدر که به نظر می رسید عجله دارد دست کودک را می کشید که مسیر را تند تر طی کنند. کودک با دیدن وسایل بازی وهیاهوی بچه ها هیجان زده دست پدر را رها کرد وبه سمت زمین بازی دوید...پدر رو به فرزند کرد وگفت: من دارم می روم اگر دوست داری همین جابمان! کودک هنوز چند قدمی دور نشده بود که خود را در دنیایی جدید یافت دنیای غریب وبدون تکیه گاه پرقدرتی چون پدر، گامهایش سست شد با افسوس به بچه هایی که در حال بازی بودند نگاهی کرد وگریه کنان به نزد پدر بازگشت...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 11:57  توسط سیدحمید متقی  |